یهود و ایران (11)

در قسمت قبل با شناسنامه ي سعدالدوله وزير دربار آرغون (ايلخان مغول) آشنا شديم .

در اين قسمت با تاثيرات و نقش سعدالدولة وي و همنوعانش آشنا مي شويم :

 

افراد حاضر در دربار ارغون شامل سه دسته بودند : مغولا‏ٌ‏ن ، مسلمانان ، يهوديان .

اما كم كم اين يهوديان و در صدر آنا سعدالدوله بود كه توانستند اوضاع دربار را به دست گيرند و به نوعي قدرت مطلق دربار به حساب آيند .

اما امير بوقاي مغول هنوز وزير دربار و بعد از ارغون بالاترين منصب حكومتي را داشت و به نوعي سد راه سعدالدوله براي مقام بالاتر را داشت . امير بوقا در سال 687 ق با دسيسه هاي سعدالدولة به قتل رسيد .

عباس اقبال آشتياني در‏ کتاب تاريخ مغول چاپ اميركبير تهران 1365 . در ص 237 مي نويسد :

بعد از قتل "امير بوقا" كوكب سعادت سعدالدوة اوج گرفت و اين مرد جاه طلب و ارغون خان ‏ كه هر دو از مسلمين بدگمان بودند ‏ شروع به قطع دست اين قوم از كارها كردند و قرار شد كه در امور جمع و خرج ممالك ايلخاني فقط عيسويان و يهوديان را به كار بگمارند و سعدالدولة عموم اقوام يهود خود را در كارهاي مهم ملكي داخل كرد و عراق عرب و الجزيره و آذريابجان را بين ايشان تقسيم نمود و اگر خراسان و بلاد روم هم تيول غازان پسر ارغون و گيخاتو برادر او نبود آن دو مملكت را نيز به چنگ عمال يهود مي سپرد !

 

ور در صفحه 240 مي گويد : در سايه اقتدار او يهود اهميت و اعتبار فوق العاده حاصل كردند .

 

شرف الدين عبدالله بن فضل الله شيرازي در تاريخ وصاف شرحي مفصل از زندگي سعدالدولة و گشاده دستي وي نسبت به خويشاوندان يهودي اش مي نويسد :

از جانب خود حكام به اطراف ممالك فرستاد ، چنانكه برادر خود فخرالدولة را كه در جهل مركب بود حكومت بغداد داد و حكومت موصل و ديار بكر و ربيعه و اعمال آن را به برادر ديگرش امين الدولة كه هر از بر نمي شناخت واگذاشت و آذربايجان را به لبيد بن ابي ربيع كه مردي احمق بود داد و حكومت فارس را به شمس الدلة برادر ديگرش سپرد .

 

سعدالدولة ، ارغون را به ادعاي نبوت تحريك ميكرد و حتي ارغون را راضي كرده بود كه به كعبه لشكر كشي كنند ‏ آنجا را بتكده سازند و حتي براي يهوديان عرب نيز نامه نوشته بود و درباره ي فرستادن سپاه مغول به آنجا مشورت خواسته بود .

 

ارغون در سالهاي آخر زندگي همواره بيمار بود و به نوعي از اداره ي حكومت كناره گرفته بود و جز برخي روحانيون بودايي و بزرگان ايلخانان و سعدالدولة كسي را به حضور نمي پذيرفت . در سال 690 قمري سعدالدولة توسط برخي امراي ايلخان به علت توطئه و بيمار كردن ارغون و دسيسه در امر حكومت به قتل رسيد و يك ماه بعد نيز ارغون در اثر همان بيماري درگذشت .

 

تاريخ ايران كمبريج از سعدالدولة به عنوان با نفوذترين يهودي در تاريخ ايران ؛بعد از ”استر و مردخاي و عزرا و نحميا“ ياد مي كند . .

 

لازم به ذكر است كه سعدالدولة يهودي آرامگاه استر و مردخاي ( همسر و وزير خشايارشا) را نيز تعمير كرد .

یهود و ایران (10) (سعدالدوله)

در ادامه ی بررسی نقش یهودیان در ایران به دوران ایلخانان مغول رسیدیم :

ارغون كه چهارمين ايلخان مغول بوده (۶۸۳ -۶۹۰ ه‍. ق) در دستگاه حكومتي خود از به كارگيري پزشكان و منجمان يهودي دريغ نمي كرد و اصولا يكي از شيوه هاي يهوديان براي ورود به دربار نيز استفاده از همين شغل ها بوده است .

بر همين منوال بود كه يك طبيب يهودي كه در تاريخ به نام سعدالدوله شناخته مي شود وزير مقتدر ارغون شد .

دايرة المعارف يهود سعدالدولة را صفي بن هيبت الله ابهري مي خواند كه در موصل اقامت داشته ، سپس به بغداد رفته و از سال 1284 ميلادي به طبابت روي آورده و در سال 1285 به عنوان عضو ديوان منصوب گشت . در سال 1288 به عنوان پزشك به دربار ارغون رفت و به زبان هاي فارسي ، عربي ،عبري ، تركي و مغولي آشناي كامل داشت.

 

غلامحسين مصاحب در جلد دائرة المعارف فارسي منتشر شده در سال 1345 در مورد اين شخص مي نويسد :

سعد الدوله يهودي وفات 690 ه.ق.وزير معروف ارغون خان،ايلخان مغول:سعد الدوله پسر طبيبي يهودي بود و در ابهر بدنيا آمد.سپس به بغداد رفت و به‏ طبابت پرداخت.بسبب آشنايي بزبان مغولي و تركي بدستگاه ارغون راه يافت.وقتي‏ او را معالجه كرد و سپس در خدمت او خزانه دار و مستوفي شد و آنگاه به وزارت‏ رسيد.حكومت بسياري از بلاد را به خويشان و همكيشان خود داد و اين نكته سبب‏ تحريك حسادت مخالفان گشت و سعد الدوله نيز ارغون را به مخالفت با مسلمين و معاندت با اسلام تحريك مي‏نمود و حتي جهت مخالفت با اسلام سعي كرد ارغون را به داعيه‏ي پيغمبري وادارد و او را به قتل مسلمانان تشويق نمود(2)و عمال و حكام‏ مسلمان را از كار بر كنار داشت

 

دائرةالمعارف ويكي پديا سعد‏الدولة را اينگونه معرفي مي كند :

http://en.wikipedia.org/wiki/Sa'ad_al-Dawla

سعدالدوله بن هيبت بن محاسب ابهري پزشك و سياستمدار قرن سيزدهم ميلادي بود . وي پدر همسر فرماندار بغداد بود . سعد در جمع آوري ماليات عقب افتاده بغداد آنچنان موفق شد كه معاون بخش ماليه بغدا منصوب گشت سپس با نفوذ و توانايي در تسلط به زبانهاي گوناگون به وزارت و همزمان طبابت ارغون رسيد .

حبيب لوي تاريخ ساز و به اصطلاح تاريخ نگار يهودي در كتاب تاريخ يهود ايران در مورد وي اينچنين ميگويد كه : گويا نام وي مردخاي است و به صفي شهرت داشته و به علت سكونت در ابهر زنجان "ابهري" خوانده ميشد . پدرش به هيبت الله معروف بود . و از سوي ارغون سعد الدوله لقب گرفت .

يهوديان مقتدر ديگري در دربار ايلخانان مغول نيز با چنين القابي شناخته مي شدند همچون : فخرالدوله و امين‏الدوله برادران سعدالدوله ، جمال الدوله ، مهذب الدوله ، رشيد‏الدوله ، مودب‏الدوله ، شمس‏الدوله، نجيب‏الدوله و...

 

تا بدينجا با شناسنامه ي سعدالدوله آشنا شديم اما نقش و تاثيرات وي و همنوعان وي را در مطالب بعدی پیگیری خواهیم کرد .

یهود و ایران (9)

دوران خلافت ده ساله ي المعتضد (892-902م) اوج قدرت يهوديان در دربار عباسي به شمار مي رفت زيرا يهوديان به دليل فعاليت هاي عمده ي اقتصاديشان شهره بودند و به صرافان دولتي خلفاي عباسي و خاندان هاي اشرافي بغداد تبديل شده بودند و آنان بزرگترين كانون مالي تجاري جهان آن روز را بنيان نهاده بودند . اين قدرت يهود در بغداد حتي باعث شد حوزه هاي سورا و پامبديتا نيز به بغداد منتقل شد ! و بغداد بزرگترين مركز سياسي و ديني و اقتصادي يهوديان جهان به شمار ميرفت . اين يهوديان حتي در بغداد نيز در جامعه پراكنده نبودند و در ميان اقشار مختلف مردم و نسل هاي آنان حل نمي‏شدند بلكه همانند خصوصيت سابق خود كه تا به الان نيز ادامه دارد در محله هاي جداگانه اي مي زيستند و آن را "داراليهود" ناميدند *.
"شاه داوودي" در زمان المستنجد عباسي ( 1170 ميلادي) دانيال بن حسداي چهارم بود وي بر يهوديان ايران و عراق و خراسان و يمن و آرارات و تركستان و گرگان و سمرقند و تبت و هند و.. رياست داشت .
مسلمانان نيز او را "سيدنا ابن داوود" خطاب مي كردند . او با اقتدار امور يهوديان را اداره مي كرد و حتي خليفه دستور داده بود كه وي به هر جا وارد مي شود همگان به احترامش برخيزند و به او سلام كنند و هر كس چنين نكند ، مسلمان و غير مسلمان ، يكصد ضربه شلاق مي خورد. وي هر پنجشنبه به ديدار خليفه مي رفت و اين نشان دهنده‏ي نفوذ زياد اين شاه داوودي ميان دربار حكومت عباسي بوده است .
در سال 1285 ميلادي (656ق) هلاكو خان مغول با حمله به بغداد، حكومت عباسي را به پايان رسانيد ولي به هيچ وجه با يهوديان بغداد رفتاري خصمانه نداشت و جامعه يهودي همچنان به فعاليت هاي خود ادامه مي‏دادند و حتي وضع بهتري نيز داشتند .
پس از از بين رفتن حكومت در بغداد يهوديان و شاه داوودي به اندلس (اسپانياي فعالي) منتقل شد زيرا در اندلس حكومتي قوي ايجاد شده بود و اين خصلت يهود بود كه به آن نقطه گرايش پيدا كنند ! نفوذ و فعاليت هاي يهوديان در اندلس نيز خود ماجراهاي جالبي دارد كه از اين بحث خارج است .
اما از همان زمان شاهد تكاپوي شديد برخي يهوديان بغداد براي نفوذ به دستگاه ايلخانان مغول نيز هستيم.

در سال 687 ه.ق گروهي از يهوديان تفليس به بغداد آمدند و شغل‌هايي به آنها داده ‌شد و از هيچ اجحافي نسبت به مسلمانان كوتاهي نكردند، و اين نهايت قدرت يهود در زمان ايلخانان بود. حتي دستور داده شد كه هر كس از خاندان جويني و ديوانيان را يافتند به قتل برسانند .اين دوره حدود 24 سال طول كشيد و در زمان اين دو ايلخان دشمني ‌با اسلام و مسلمانان وجود داشت.

پي‏نوشت : امروزه به جاي واژه "داراليهود" از تعبير "گتو" استفاده مي كنند .

در قسمت بعد به بررسی شخصیت سعدالدوله یکی از پر نفوذترین یهودیان تاریخ ایران می پردازیم .

یهود و ایران (8)

يهوديان در دوران خسرو پرويز بار دیگر به رفاه و آسايش دست پیدا کردند، بعنوان نمونه حوزه ها و دانشگاه ها بازگشايي شد.
در این دوره از جکومت ساسانیان، نفوذ بیش از اندازه ی یهودیان در بارگاه پادشاهی حکومت ایران را در این مساله متجلی میبینیم که خسرو دختر خود را به بوستناي بن حنيناي كه شاه داوودي يهود است ، مي دهد :

او داماد خسرو پرويز شاهنشاه ساساني بود، و مقام و منزلتش آن چنان عالي بود كه اجازه داشت تمام اسناد و احكام و فرامين خود را با مهر رسمي ممهور نمايد. در زمان بوستناي، جامعه يهوديان بابل اهميت و مقام والايي كسب نمود .

 يهوديت عبدالرحيم سليماني اردستاني ، ص 263

 

بار ها و بار ها ذکر کرده ایم که تاریخ پردازان سیّاس یهودی، تاریخ را آن گونه که میخواهند جلوه داده اند : در هر دوره ای اگر از سوی پادشاهی تحت فشار و محدودیت قرار میگرفتند، آن پادشاه در تاریخ چهره ای نالايق، خونريز، وحشي و ... پیدا میکرد و اگر مورد مرحمت شاهی قرار میگرفتند آن شاه در تاریخ به حکم شاهی قدرتمند، عادل، متمدن و .. معرفی میشد.
انوشيروان ساساني كه لقب عادل را به وي داده اند نيز شامل همين سياست و تاريخ سازي یهودیان گرديده است . 

انوشيروان كه (بلافاصله بعد از رسيدن به سلطنت) بدون فوت وقت تمام برادران و اولادان ذكور آنها را به قتل رسانيد.فقط زامس كه نامش قباد بود،توانست فرار نمايد.انوشيروان سپس بقتل مزدك و يكصد هزار نفر از پيروان او پرداخت و اين فرقه را از بين برد. سپس اوّلين اقدام انوشيروان تأمين آزادي يهوديان بود [ پاورقي كتاب:اصولا هر شاهنشاه بزرگي كه در ايران بر تخت سلطنت جلوس نموده و نفوذ خارجي در او تأثيري نداشته نسبت به يهوديان محبت كرده است.] انوشيروان شاهنشاهي است كه در ايران و خارج از كشور به عدل و دادپروري معروف است.با اينكه اين شاهنشاه به كيش زردشت گرويد ولي زير بار تعصب موبدان نرفت و در دوره سلطنت او،يهوديان در منتهاي آزادي و آسايش در ايران بسر بردند.

( پژوهه صهيونيت جلد 2 ص 32)

 

 

وضعيت يهوديان پس از فتح ايران توسط مسلمين نيز تغييري نكرد و یهودیان همچنان آن ثبات و جايگاه را دارا بودند؛ آنان دانشگاه هاي سورا و پومبديتا كه توسط حكّام سابق ايراني بسته شده بودند، را مجددا بازگشایی کردند و يكبار ديگر بابل مركز تحصيل تورات و علوم ديني يهود براي تمام يهوديان جهان شد.

گر چه يهوديان مجبور به پرداخت باج و خراج به اعراب بودند، اما براي خود سازمان منظم و دادگاه هاي خصوصي داشتند. رشگالوتا يا سرپرست گالوتيان، رهبري ايشان را بر عهده داشت.اينك ايشان همان گونه كه در اولين سال هاي حكومت ايرانيان زيسته بودند، به صورت يك جامعه يهودي آزاد در بابل زندگي مي كردند. مقام و منصب رشگالوتا يك بار ديگر مانند سابق شكوهمند و با عظمت شد.
اولين كسي كه توسط خليفه رسما به عنوان رشگالوتا شناخته شد، بوستناي نام داشت.او  همان داماد خسرو پرويز شاهنشاه ساساني بود، و حتي پس از فتح ايران توسط مسليمن نيز همواره با احترام و عظمت در دربار خليفه بغداد پذيرفته ميشد.

  در زمان حيات پيامبر اسلام (570-632م) قريب به چهار سده از پيدايش نهاد "شاه داوودي" و يك سده از پايان تدوين تلمود مي گذشت .

در اين زمان، يهوديان از سازمان سياسي متمركز و مقتدري برخوردار بودند كه در راس آنان بوستان بن حنينا ، " شاه داوودي" مستقر در شهر انبار( فيروز شاپور) قرار داشت . او چهار سال پيش از هجرت پيامبر السلام(ص) در سال 618 ميلادي ، در اين سمت جاي گرفت و در سال 48 هجري/670 ميلادي در گذشت. پس از او، پسرش حسداي بن بوستان (حسداي اول) رياست يهوديان را به دست گرفت. يهوديان در سراسر ايران ساساني پراكنده بودند و در زير فرمان دودمان هاي اشرافي خويش قرار داشتند .

  اليگارشي يهودي يك طبقه ممتاز از خاندان هاي اشرافي ثروتمند را تشكيل مي داد و اداره مدارس علميه ي يهوديان نيز با اينان بود . امور ديني به طور عمده به وسيله دو حوزه اصلي پامبديتا (بين النهرين) و سورا (شام) اداره مي شد. حوزه سورا از اهميت بيشتري برخوردار بود. در زمان پيامبر اسلام (ص)،  مر بار هونا ( Mar bar Huna)  و سپس حنينا  ( Hanina ) رياست اين حوزه را بر عهده داشتند .

  در دوران پس از اسلام، حوزه هاي سورا و پامبديتا همچنان مراكز اصلي سياسي و ديني يهوديان به شمار مي رفت و گائون ها * عهده دار رهبري ديني يهوديان بودند. رياست اين حوزه ها در شش يا هفت خاندان موروثي بود .در اين دوران شوراي سنهدرين نيز همچنان حضور داشتند.

از زمان خلافت هشم بن عبدالملك تا اوائل دوران منصور عباسي ، سليمان بن حسداي ( Solomon ibn Hisdai ) ، نوه ي بوستان ، "شاه داوودي" ( 773 - 759 م ) يهوديان بود و در عين حال خاخام پر نفوذي به شمار مي رفت و بر حوزه هاي سورا و پامبديتا و امور يهوديان سيطره داشت. وی از زماني كه منصور شهر بغداد را احداث كرد، بسياري از يهوديان به اين شهر مهاجرت كردند و شاه داوودي نيز به تدريج در بغداد مستقر شد!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت :  * گائون :گائون ها مفسرين و مدرسين تلمود بودند و از مقامات عالي قضايي يهود به شمار مي رفتند در اجتماعات خود به پرسش هاي ارسالي يهوديان از سراسر جهان پاسخ مي دادند. خاخام هاي دروه گائوني كه تا سده يازده ميلادي امتداد داشتند، عبارت بودند از : يهودايي yehudai ، عمرام amram ، سعديه saadiah ، شريرا sherira ، شموئيل بن حفني Samuel ibn hophni ، حي hai 

یهود و ایران (7)

در نزديكي تيسفون-پايتخت ساساني- در كناره ي جنوبي رود حجله شهري بود به نام ماحوزا (mahoza ). در آغاز شكوفايي تيسفون، ماحوزا به يكي از مراكز مهم تجاري بين النهرين بدل شد؛ زيرا در محل تردد كاروان هاي تجاري جاي داشت. يهوديان در تجارت ماحوزا و تيسفون نقشي فعال به دست گرفتند و به روايت تلمود، تجارتشان بسيار سودآور بود. يهوديانِ ماحوزا املاك كشاورزي پهناوري نيز در اختيار داشتند .

در نيمه دوم سده چهارم ميلادي، در زمان سلطنت شاپور دوم، ماحوزا به يكي از كانون هاي اصلي اليگارشي يهودي بدل شد؛ تا آنجا كه راوا(1) حوزه درس خود را از  پامبديتا (2) به اين شهر منتقل كرد و چهارده سال( تا زمان مرگ) در آنجا زيست. در اين زمان جمعيت انبوهي در ماحوزا استقرار يافتند ، قابل توجه آنکه اكثريت مردم شهر يهوديان بودند !

با آغاز آشوب در ايران و سقوط قباد، يهوديان به رهبري مر زوتراي دوم "شاه داوودي" با بهره گیری از  فرصت به كمك نيروي مسلح خويش، دولت مستقل خود را در بخشي از بين النهرين و ماحوزا كه قلعه اي استوار بود، مستقر نمودند.

اين سلطنت مستقل يهودي در ماحوزا 7 سال دوام آورد و سر انجام در سال 502 ميلادي، ارتش ايران ماحوزا را تصرف كرد و مر زوترا و حنينا را كنار پل ماحوزا مصلوب نمود.پس از این واقعه نهادهاي معتبر يهودي در سراسر ايران تعطيل شد.

 رابطه ي يهوديان با پادشاهي ساساني در زمان يزدگرد اول به اوج خود رسيد . همسر يزدگرد به نام شوشندخت، دختر" شاه داوودي" يهود بود که بهرام گور و نرسي از فرزندان اويند .

هونابن ناتان چهارمين شاه داوودي در  دوران ساساني مهم ترين چهره ي يهودياني بود كه با يزدگرد اول رابطه اي نزديك داشتند.  اين رابطه به حدي است كه روزي هونا وارد دربار مي شود و يزدگرد متوجه كمربند شل او مي شود و از تخت پايين آمده و كمربند هونا را سفت كرد. خاخام هاي يهودي اين واقعه را تفسير آيه اي از سفر اشعيا مي دادند كه آمده است " شاهان تو را خدمت خواهند كرد " .

  در دوران بهرام پنجم معروف به بهرام گور نيز يهوديان اوضاع مناسب و استواري در ايران داشتند. برخي وي را از لحاظ شرع ، يهودي مي دانند زيرا مادر وي شوشندخت يهودي بوده است و در شرع آنان ، يهوديت از طرف مادر انتقال مي يابد.

 افزايش تكاپوي فعاليت هاي پنهان و زير زميني يهوديان در زمان يزدگرد دوم، پسر بهرام گور به حدي رسيد كه سياست دولت ساساني نسبت به يهوديان تغيير يافت و براي دومين بار دولت ساساني يهوديان را مورد غضب خود قرار دادند. به دنبال آن دانشگاه هاي يهوديان تعطيل گشت. اين سياست تا زمان خسرو پرويز با فراز و نشيب همراه بود و شدت و قوت مي گرفت. در دوران خسرو پرويز دوباره يهوديان به رفاه و آسايش رسيدند و حوزه ها و دانشگاه ها بازگشايي شد و يهوديان نيز در فتح فلسطين به خسرو پرويز كمك نمودند . 

در سال 614 ميلادي سپاهيان ايران پس از بيست روز محاصره، شهر اورشليم را تصرف كردند.سپاهيان ايران به راهنمايي يهودياني كه مخفيانه‏ با ارتش ايران همكاري مي‏نمودند وارد بيت المقدس شدند و پس از نبرد سختي‏ شهر را تصرف و معبد را غارت نمودند.شهر براز به فرمان خسروپرويز،صليب‏ مقدس را كه مي‏گفتند حضرت عيسي را با آن مصلوب ساخته‏اند از كليساي قيامت‏ بر گرفت و همراه با غنائم ديگر به ايران آورد. گفته‏اند كه شهر براز كليساي قيامت‏ را آتش زد و معبد مقدس را خراب نمود و ويراني فراوان به بار آورد.  خسروپرويز، تصرف صليب عيسي را يك حركت سياسي مي‏دانست و طبق نوشته مورخان‏ مي‏خواست با در دست داشتن صليب مقدس،بر دنياي مسيحيت،سلطه و نفوذ داشته باشد


                                   (تاريخ اورشليم (بيت المقدس) ؛ سيد جعفر حميدي ؛ ص 139)

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

(1) راو يهودا بر حزقيال عالم بزرگ يهودي موسس حوزه پامبديتا بود كه تا زمان مرگ آن را به عهده داشت.(352-338 م)

 (2)قلعه پامبديتا سومين حوزه( دانشگاه ) يهوديان پس از نهردعا و سورا بود كه در دهانه نهر بداه واقع بود و به اين دليل "فم البداه" نيز نام گرفت (يعني در دهانه رود بداه) .گي لسترنج تاريخ و جغرافيادان آن را مجاور يا مطابق با شهر كوفه بعدي مي داند و اين مكان به دليل عبوركاروان هاي سوريه يك محل مهم تجاري به شمار مي رفت .

یهود و ایران (6)

با فروپاشي ايران هخامنشي (320 قبل از ميلاد) ، دوران سلطه ي اسكندر و جانشينان او بر ايران فرا رسيد و يهوديان ايران به اتباع اين امپراتوري هلني بدل شدند .
در دوران حكومت يونانيان، تقسيمات كشوري دوران هخامنشي كم و بيش محفوظ ماند و "ايالت يهود" (كه شرحش در قبل آمد) نيز، با نام يوناني آن Ioudia  به يكي از ايالات امپراتوري هلني بدل شد و يونانيان سرزمين فوق را يك واحد قومي به شمار مي آوردند و سكنه ي آن را يهودي مي خواندند .
 
پس از سقوط حكومت يونانيان و فرارسيدن دوران اشكانيان در ايران، جنگ هاي ميان روم و ايران شكل گرفت كه چيزي در حدود 3 سده نيز ادامه داشت.

« در اين زمان يهوديان بابل، تحت حكومت اشكانيان به لحاظ علمي وضعيت خوبي داشتند ؛به گونه اي كه از سال ها قبل مدارسي را در اين منطقه ايجاد كرده بودند. از اين زمان به بعد توجه يهوديان به بابل به عنوان مركز علمي و ديني جلب شد. بدين ترتيب، بابل به بزرگترين مركز يهودي تبديل شد و قرنها نيز به همين صورت باقي ماند [. ....] اشكانيان با يهوديان به خوبي رفتار ميكردند و همين امر باعث شد كه شمار زيادي از يهوديان پس از تخريب معبد ( در سال 70 ميلادئي توسط تيتوس رومي) و فشارهاي روميان، به ايران و منطقه بابل سرازير شوند و سال ها در آنجا زندگي آرام و راحتي را بگذرانند. »

 يهوديت ، نوشته عبدالحيم سليماني اردستاني ،صص 235 و 260

در سال 226 ميلادي حكومت اشكانيان منقرض گشت و اردشير بابكان حكومت ساسانيان را تاسيس نمود .
يهوديان دوران اردشير ساساني را به علت تعصب فراوان ديني يكي از تاريك ترين ادوار حضور خود در ايران مي دانند و نوشته هاي حبيب لوي تاريخ ساز يهودي در اين مورد جالب توجه است :

«يهوديان ايران در عصر ساسانيان در زير سخت ترين فشارها قرار گرفتند و بسياري از آنان مجبور شدند به  مناطق ديگر مهاجرت كنند.از ديگر سو، مراكز علمي و ديني يهوديان در بابل و نقاط ديگر نيز بسته شد و دوران آزادي يهوديان در ايران به سر آمد »

حبيب لوي، ،تاريخ يهود ايران،ج 2،ص 214-234 .

در تلمود نيز از اردشير ساساني تصويري منفي نمايش داده شده است که از تخريب كنيسه ها در ايران خبر مي دهد. نويسندگان يهودي اين سياست را به تعصب فراوان ديني وي نسبت مي دهند؛ ولي حقيقت ماجرا اينچنين نيست .
استاد عبدالله شهبازي در جلد اول زرسالاران يهودي و پارسي منشاء خصومت بنيانگذار دولت ساساني با يهوديان بين النهرين را در پيوند ديرين اليگارشي يهود و اشرافيت روم مي داند. ایشان به تفصيل اثبات مي كند كه يهوديان با حاكمان رومي كه دشمنان ايران به شمار مي رفتند، روابط خوبی داشتند. از این رو علل واقعي خصومت اردشير بابكان با يهوديان بين النهرين را بايد در علل سياسي جست نه در تعصبات ديني؛ زيرا يهوديان در همان روايات در تلمود كه از اردشير تصويري منفي نشان مي دادند از شاپور اول فرزند اردشير به نيكي ياد مي كنند !!
نويسندگان يهودي دوران شاپور را دوران رفاه يهوديان در بين النهرين و ايران توصيف مي كنند و البته چنين رفاهي را بايد در رابطه ي شاپور با يهوديان جست. پيشينه ي اين آشنايي قاعدتا به زمان وليعهدي او مي رسد كه اردشير وي را به عنوان حكمران بين النهرين منصوب كرد و شموئيل مر که از كاهنان بزرگ يهود بود به عنوان منجم شهرت داشت و اين دليلي شد براي حضور او در دربار شاپور و ايجاد رابطه ي دوستانه با پادشاه ايران و اين پيوند آنقدر محكم شده بود كه شموئيل را "شاپور ملكا" ( ملك شاپور)   مي خواندند و حتي شاپور در عيد سوكوت ( سايبان ها) در بزم هاي شراب يهوديان در كنار شموئيل حضور مي يافت .
البته در ميان يهوديان تنها شموئيل نبود كه توانسته بود با دسيسه به دربار پادشاهي ساساني نفوذ پيدا كند. در ميان نام يهوديان مي توان مر يهودا را نيز يافت كه دوستي صميمانه اي با شاپور داشت و گاه به گاه در كاخ سلطنتي آمد و شد داشت، مي خورد و ميخوابيد .
شاپور در دوران سلطنت خود سياست فشار ديني را اجرا کرد و آئين ماني را دين رسمي ايران معرفي نمود؛ ولي اين فشار ديني فقط براي مسيحيان اجرا گردید نه يهوديان ! و اين ميتواند نشانگر نفوذ يهوديان در دربار سلطنتي شاپور ساساني باشد .
 
در زمان شاپور دوم نيز اين رابطه مستحكم تر شد تا جایی که  خاخام هاي يهودي با مادر شاپور دوم، ايفرا هرمزد، نيز روابطي نزديك داشتند. 

.:: ادامه دارد::.

یهود و ایران (5)

پس از كودتاي خونين مردخاي و استر، يهوديان در ايران قدرت فراواني به دست مي آورند و به دربار راه مي يابند.

در دوران اردشير اول معروف به اردشير درازدست (فرزند خشايارشا) "نحميا" (Nehemiah ) در ميان صاحب منصبان دربار پارس به مقام بالايي دست يافت و ساقي اردشير دراز دست گرديد:

 

«در ماه كيسلو در بيستمين سال سلطنت اردشير، وقتي در كاخ سلطنتي شوش بودم، يكي از برادران يهودي ام به اسم حناني با چند نفر ديگر كه تازه از سرزمين يهودا آمده بودند به ديدنم آمدند »

(كتاب مقدس؛ سفر نحميا؛ 1)

 

 از نوشته هاي اين بخش تورات مي توان به ميزان نفوذ يهوديان در دربار ايران پی برد. همانطور كه در اين بخش ذكر شده است نحميا فرزند حكليا، در دربار بود و وقتي عده اي از يهوديان از اوشليم به ايران مي آيند اين گروه خارجي به راحتي مي توانند وارد دربار شاهنشاهي ايران شوند!

 

گروه مذکور با درمیان گذاشتن اوضاع نامناسب یهودیان اورشلیم با نحمیا، احساسات او را تحریک کردند و ازآن جایی که وی ساقی اردشیر بود توانست با استفاده از نفوذ خود، اردشير را متقاعد كند كه او را به عنوان نماينده ي حكومت پارس به اورشليم بفرستد تا به مرمت شهر و همچنين بهبود اوضاع مردم آنجا بپردازد. اردشير نيز چنين كرد و حتي چندين سردار سپاه و سواره نظام و امان نامه ي حكومتي براي عبور از منطقه ي غرب فرات را همراه وی نمود.

 

 نحميا در مدت دوازده سال يعني تا سال سي و دوم سلطنت اردشير، والي اورشليم بود. در سال 458 پيش از ميلاد نيز بزرگترين كاهن يهودي به نام عزراي كاتب (Ezra )* با فرمان اردشير وارد بيت المقدس شد و طبق اين فرمان اردشير براي انجام مأموريت عزرا، سخاوتمندانه ترين تداركات را مهیا کرد.

 

پيشكشی هاي سخاوتمندانه سلطنتي، هداياي داوطلبانه يهوديان تبعيدي و ظروفي براي انجام خدمات مقدس به عزرا داده شد تا در معبد اورشليم مورد استفاده قرار گيرد.اردشير چنان اطميناني به عزرا داشت كه اعتبار مالي كامل از خزانه سلطنتي به وي داد تا هر چه را كه براي خدمت هيكل ضروري مي بيند مطالبه نمايد. به واليان ايالت هاي آن سوي فرات فرمان داده شد كه پول و آذوقه لازم در اختيار عزرا قرار دهند تا مبادا خشم خداي اسرائيل بر خاندان سلطنتي وی افروخته شود! 

 

« من اردشير پادشاه، به تمام خزانه دارها در مناطق غرب رود فرات دستور مي دهم كه هر چه عزراي كاهن و عالم به شريعت خداي آسمان، از شما در خواست نمايد تا سه هزار و چهارصد كيلوگرم نقره، ده هزار كيلو گرم گندم، دو هزار ليتر شراب، دو هزار ليتر روغن زيتون و هر مقدار نمك كه لازم باشد فوري به او بدهيد .... همچنين اعلان ميكنم كه تمام كاهنان، لاويان، نوازندگان ريا، نگهبانان و خدمتگزاران يهودي از پرداخت هر گونه ماليات معاف هستند »

 (كتاب مقدس؛ سفر عزرا؛7، 21 و 22)

  

 

در عصر سلطنت اردشير دوم نيز يهوديان همانند گذشته مراتب، عزت و احترام فراوانی در دربار شاهنشاهي ايران داشتند. عصر اردشير دوم به نام عصر «سوفريم» يعني عصر نويسندگان يا دوره ظهور نويسندگان كتب ديني، معروف است. «سوفر» به معني نويسنده است؛ چون در اين دوره نويسندگان و متفكران بني اسرائيل در پناه آرامشي كه اردشير براي آنان تأمين كرده بود و مخارجي كه از خزانه شاهي ايران براي انجام اين مقاصد هزينه مي شد، به مطالعه، نگارش و تكثير نمودن كتب مقدس انبيا پرداختند. آرامش و آسايشي كه در اين دوره براي اورشليم فراهم گرديد، در عصر هيچ پادشاهي فراهم نشده بودو بواسطه اين آرامش و آسايش بزرگان بني اسرائيل توانستند كتاب مقدس خود را مدون سازند.

 

« آسايش و آباداني اورشليم تا زمان اردشير سوم، پسر و جانشين اردشير دوم، معروف به اُخُس و نيز زمان پسر اردشير سوم به نام ارشك 338 تا 336 ق.م و همچنين تا پايان سلطنت داريوش سوم (دارا) و نواده داريوش دوم معروف به كدمان (336 تا 330) ق.م ادامه يافت. »

                         (تاريخ اورشليم (بيت المقدس) ؛ سيد جعفر حميدي ؛ ص 139)

 

با فروپاشي ايران هخامنشي (320قبل از ميلاد)، دوران سلطه ي اسكندر و جانشينان او بر ايران فرا رسيد و يهوديان ايران به اتباع اين امپراتوري هلني بدل شدند.

در دوران حكومت يونانيان، تقسيمات كشوري دوران هخامنشي كم و بيش محفوظ ماند و "ايالت يهود" (كه شرحش در قبل آمد) نيز، با نام يوناني آن  Ioudiaبه يكي از ايالات امپراتوزي هلني بدل شد و يونانيان سرزمين فوق را يك واحد قومي به شمار مي آوردند و سكنه ي آن را يهودي مي خواندند .

 

* نام ديگر عزرا را عزير (Ozayr)ذكر كرده و گويند او همان است كه يهوديان معتقدند پسر خدا بود و در آخر الزمان ظهور خواهد كرد. در قرآن آيه 30 سوره توبه نام عزير آمده است

 

 

یهود و ایران (4)

ادامه ی حضور یهودیان از دوران کوروش به بعد پررنگ تر به نظر می رسد؛ حتی در افسانه های کهن یهودی، زروبابل را یکی از نزدیکان و مقربین داریوش اول،پادشاه هخامنشی، می یابیم .

حتي پس از سقوط امپراتوري بابل به مدت قريب دويست سال "ايالت يهود" يكي از ايالات ايران هخامنشي محسوب ميشد و داراي استقلال كامل ايالتي بوده و حتي سكه هاي خود را كه بر آن نام "ايالت يهود" منقوش است ضرب مي كردند كه تصاويري از آن سكه ها در تاريخ يهود دانشگاه هاروارد مندرج است .

 

يكي از نقاط پر رنگ حضور يهوديان در ايران كه ديگر با گذشت چندین نسل از ان ها ايراني محسوب مي شوند، زمان پادشاهي خشايارشا است .خشايارشا به مدت بيست و يك سال از سالهاي 486 الي 465 قبل از ميلاد بر سلسله ي هخامنشي حكومت كرد .

 طبق اعتراف غرور آفرين تورات (سفر استر) كه خود گواه روشني است از حضور انبوه يهوديان در قلمرو دولت هخامنشي، مردخاي يك يهودي بود كه سرپرستي دختر عموي خود استر را در شهر شوش به عهده داشت، با نيرنگ مردخاي، استر به دربار خشايارشا راه مي يابد و هم خوابه وي مي شود، دل او را مي ربايد و سپس به ملكه ي قدرتمند ايران تبديل مي شود. در اين زمان است كه تكاپو و دسيسه هاي يهوديان در سراسر ايران چنار آزار دهنده است كه هامان وزيرالوزراي پادشاه تصميم به سركوبي و اخراج يهوديان مي گيرد ولي او با دسيسه و نيرنگ هاي استر به دار آويخته مي شود  و از آن زمان پاي مردخاي نيز بيش از پيش به دربار هخامنشي باز مي شود؛ آنگاه است كه يهوديان با حمايت استر دست به كشتار خونين و وسيع ايرانيان و مخالفان خود مي زنند و مردخاي پس از خشايارشا قدرتمندترين مقام ايران محسوب مي شود.  

توصيه مي شود جهت هرچه بهتر درك اين ماجرا و اطلاع از چگونگي قتل عام بزرگ ايرانيان توسط يهوديان كه آن را با افتخار روايت كرده اند سفر استر از تورات را مطالعه كنيد . در اینجا گوشه ای از این مطلب ره به اختصار بیان می کنیم  :

 

« و يهوديان بر دشمنان خود استيلا يافتند ... ترس ايشان بر همه ي قوم ها و جميع روساي ولايات و اميران و واليان مستولي شده بود زيرا كه ترس مردخاي بر ايشان مستولي شده بود ... پس يهوديان جميع دشمنان خود را به دم شمشير زده كشتند و هلاك كردند و با ايشان هر چه خواستند به عمل آوردند . و آنها در شهر شوش كه پايتخت بود 500 نفر را به قتل رسانيده و هلاك كردند .. ده پسر هامان را كشتند و در شهر شوش به دار آويختند فرداي آن روز نيز 300 نفر را در شوش كشتند و بقيه ي يهوديان در استانهاي ديگر (كه در آن زمان ايران 127 استان داشت) 75 هزار نفر را كه از مبغضان آنها بودند كشتند .( در تورات هاي قديمي اين عدد 77 هزار نفر ذكر شده است ) و فرداي آن روز كه چهاردهم ماه آدار بود آرام يافتند و به بزم و شادماني پرداختند .... »

 

در اين واقعه كه مابين 75 هزار الي 80 هزار نفر ايراني توسط يهوديان كشته شدند و حتي يك قطره خون از بيني يهوديان خارج نشد در سال دوازدهم پادشاهي خشايارشا رخ داد همواره مورد افتخار يهوديان بوده و طي 2500 سال گذشته، هر ساله يهوديان اين روز را كه به عيد "پوريم" معروف است جشن گرفته، به يكديگر هديه مي دهند و به شادي و پايكوبي مي پردازند .!

 

خاخام های يهودی در قرن اول ميلادی که به تدوين تورات مبادرت ورزيدند بر ان بودند تا از نوشتن اين حادثه پرهيز کنند و نوشتن آن را باعث نفرت جهانيان از قوم يهود ميدانستند ولی با اين حال عده ای نيز آن را باعث افتخار يهوديت ميدانستند و نوشتند. 

مارتين لوتر پيشوای پرو تستانها از اين واقعه اظهار تاسف ميکند و در کتابش نوشته است کاش هم چنين چيزی وجود نداشت.

   

                     مقبره استر و مردخای در همدان Ester and Mordecai temp in Hamedan

 

مقبره استر و مردخاي مهم‌ترين مقبره مورد توجه يهوديان در داخل و خارج ايران است و حتي آن‌گونه كه آرامگاه استر و مردخاي در همدان مورد توجه و اهميت بوده، آرامگاه دانيال نبي عليه‌السلام در شوش مورد توجه و رجوع يهوديان نيست و حال آنكه استر و مردخاي به هيچ عنوان افرادي مذهبي نبوده‌اند ولي گنبد و مقبره دارند و زيارتگاه هستند در حالي كه دانيال نبي (ع) پيامبر است و يك مرد الهي ، متأسفانه به همين اندازه مردم ايران نسبت به اين دو ، آشنايي كافي و وافي نداشته و حتي ممكن است از سر اين ناآشنايي قبر آن دو را نيز در همدان زيارت كرده، از باب تبرك نمازي هم در آن بخوانند .!!!

یهود و ایران (3)

ادامه ی قسمت اول و دوم

محافل يهودي و صهيونيستي در مورد جشن های ۲۵۰۰ ساله در اين باره اعترافات جالب توجهي داشتند كه در اين‏ نوشتار، به چند نمونه از آنها بسنده شده است.

 يوسف كوهن، نماينده ي يهودي دوره بيست و چهارم مجلس شوراي ملي در زمان پهلوي به مناسبت‏ سالروز بنيان‏گذاري شاهنشاهي ايران جملاتي را گفت كه ذكر آنها خالي از لطف نيست :

 

«آيين شاهنشاهي ايران زمين، موهبتي است الهي كه تا فرداي‏ جاويد همچنان استوار و پايدار خواهد ماند؛...در حاليكه در يك ربع‏ قرن پيش در قلب دنياي مدعي تمدن، ميليونها زن و كودك بيگناه در كوره‏هاي آدم‏سوزي خاكستر شدند؛ در بيست و پنج قرن قبل كورش، شاه ايران، غل و زنجير ده‏ها اسير را گسست و آنها را آزاد و رها نمود. اين است رمز بقاء آيين شاهنشاهي ايران...ظهور كورش در دنياي باستاني يك حادثه تاريخي بود، حادثه‏اي كه ابعاد تازه به تاريخ‏ بخشيد و بنيادهاي تمدن قديم را زير و رو كرد.او نه به خاطر اينكه‏ بزرگترين امپراتوري هاي دوران خويش را به وجود آورد، نه به خاطر اينكه بي‏نظيرترين فاتح زمانه شد؛ بلكه به اين دليل كه اعتبار و هويت نويني به انسان‏ها داد و براي نخستين بار در جهان اعلاميه ‏حقوق بشر را ابلاغ نمود، مبداء عصر تازه‏اي گرديد....»

روزنامه اطلاعات؛ شماره 14534؛ مورخ سه‏شنبه 23/7/53؛ صفحه 14.

 

لطف اله حي يكي از سران انجمن كليميان تهران، نماينده دو دوره مجلس شوراي ملي، از مشاهير و معاريف فراماسون و عضو برجسته تشكيلات صهيونيسم كه رياست «شوراي يهوديان ايران» در «شوراي مركزي جشن‏هاي 2500 ساله» را عهده‏دار بود، در مهر ماه 1349، طي اطلاعيه‏اي در ميان جامعه يهود ايران، در اين باره چنين نوشت:

اين جشن‏ها در حقيقت يادبود اولين اعلاميه حقوق بشر در 25 قرن قبل است. همان اعلاميه‏اي كه به فرمان كورش كبير شاهنشاه بزرگ ايران در آزادي ملت يهود از اسارت بابل و آبادي خانه خدا و معبد دوم در اورشليم صادر شد و نه تنها به منزله‏ لوح زريني در بزرگي روحي و عظمت فكر انساني شاهنشاهي ايران در تاريخ‏ بشريت به يادگار مانده و هنوز هم مي‏درخشد بلكه ماده تاريخ 2500 ساله جامعه‏ يهوديان ايران شد.در حقيقت اعلاميه كورش كبير ابتداي سكونت يهوديان ايران در ادوار عزرا و نحميا و زر و بابل در اين ديار، مقدس به شمار مي‏آيد.

في الواقع جشن‏هاي سال آينده براي يهوديان ايران جنبه جشن 2500 ساله‏ تاريخ ما [يهوديان‏] در ايران است.

از اين حقايق مهمتر آنكه اين جشن‏ها در عهد سلطنت پرافتخار پدر تاجدار و انسان بزرگ قرن ما شاهنشاه آريامهر كه به حق نزد يهوديان جهان كورش ثاني لقب‏ گرفته است انجام مي‏گيرد.

به همين منظور از مدت‏ها قبل از طرف شوراي مركزي جشن‏هاي شاهنشاهي با شركت گروهي از سرشناسان و افراد بصير جامعه يهود، شوراي يهوديان ايران وابسته‏ به شوراي مركزي جشن‏هاي شاهنشاهي تشكيل و با مطالعه مستمر و عميق و مشاورات لازم برنامه اجرايي جامعه ما [يهودي‏ها] را در اين باره تهيه نمود [...كه‏] شامل اقدامات مفصلي در زمينه‏هاي فرهنگي - بهداشتي جشن‏ها و مشاركت جوامع‏ مختلف يهوديان جهان است به موقع خود به اطلاع همگان خواهد رسيد تا هر خانواده يهودي ايراني سهم خود را در آن ادا نمايد.

به هر صورت محافل يهودي صهيونيستي با برگزاري جشن‏هاي مزبور،و تغيير تاريخ و تقويم‏ هجري شمسي ايران به تاريخ ظاهرا شاهنشاهي و در واقع«تاريخ و تقويم يهود ايران» سعي در تعقيب مقاصد خود كردند كه با پيروزي انقلاب اسلامي و سقوط سلطنت پهلوي توطئه آنها نقش‏ بر آب شد.

 پژوهه صهيونيت . ج2 . ص429 

يعني عظمت كورش و كبير بودن وي به علت آزاد كردن يهوديان‏ و بازگرداندن آنها به اورشليم و بازسازي معبد سليمان بود و راز بقاء شاهنشاهي هم به علت همين حسن نظر شاهان به اولاد بني‏اسرائيل‏ است و همين است كه آيين شاهنشاهي موهبتي الهي است و حقوق‏ بشر هم يعني همين! مهر و محبت آريامهر هم شامل حال همين «نژاد برتر» است و...

 شمس الدين رحماني ، جنايت جهاني ، ص 24

 تا بدينجاي كار روشن گشت كه به چه علت يهوديان كوروش را با عظمت ساخته و همچنين چرا اعلاميه ي حقوق بشر كوروش از اين همه عظمت برخوردار شده و در سازمان ملل آن را نصب مي كنند!

البته قابل ذكر است كه ممكن است برخي بر ما خرده بگيرند كه چرا ما كه ايراني هستيم خود قصد تخريب چهره ي پادشاه كشور خود را داريم و .... پاسخ اين است كه ما به حكومت پادشاهي هخامنشي خرده اي نميگيريم و آن را زير سوال نمي بريم؛ طبق اسناد تاریخی واضح است  كه كوروش پادشاهي با كفايت بوده كه در زمان وي ايران به ثبات جغرافيايي و نظامي و سياسي رسيده بود و حتي حكومت هاي اطراف ايران خراجگزار حكومت ايران بوده اند و فرهنگ و تمدن ايران در آن زمان را نيز ميتوان از آثار به جا مانده در تخت جمشيد، پاسارگاد و... مشاهده كرد .

ولي جانمايه ي كلام اين است كه كوروش واقعي آني نيست كه ما از يهوديان مي شنويم و اگر تا به حال مي بينيم از حكومت هخامنشي در تاريخ ما به خوبي ياد شده است به دليل امتيازاتي است كه يهوديان در اين دوره توانستند كسب بكنند و اگر اين چنين نبود و يا حكومت هخامنشي برخورد مناسبي با يهوديان نمي داشت مطمئنا در تاريخ ما هخامنشيان حاكماني بي لياقت، بي تمدن و وحشي معرفي مي شدند !

یهود و ایران(2)

۰ادامه ي قسمت قبل

يهوديان لشگركشي كورش به بابل را در تاريخ قوم خود آنقدر مهم مي دانند و يكي از بزرگترين نقاط عطف تاريخ يهود ذكر مي كنند و به همين لحاظ با نفوذ و سيطره ي خود در طول تاريخ و ادبيات ايران توانستند لقب كبير را براي كوروش انتخاب كرده و همچنين از برجسته‏ترين تحركات يهودي و صهيونيستي در تاريخ معاصر ايران كه جشن‏هاي‏ 2500 ساله شاهنشاهي شيراز ،در سال 1350 شمسي/1971 ميلادي است را با دسيسه ي خود برپا كنند.

صرف نظر از چگونگي زمينه سازي‏ها، اقدامات و توجيهات درباره برگزاري مراسم موسوم به‏ جشن‏هاي 2500 ساله شاهنشاهي و به علاوه ،صرف هزينه‏هاي هنگفت و نيز مفاسد فراوان اين‏ مراسم ،به طور خلاصه مي‏توان گفت؛ طراحي و اجراي اين برنامه به تمامي از سوي مجامع‏ صهيونيستي و اسرائيلي بود . در افشاي ماهيت اين جشن، مثل همه موارد مشابه بيش و پيش از هر كس،حضرت امام خميني(س) پرچمدار نهضت اسلامي بود كه مردم مسلمان ايران را نسبت‏ به ماهيت و اهداف برگزار كنندگان اين مراسم هشيار و آگاه نمود:

 

« اطراف مملكت ايران در اين مصيبت گرفتار هستند و ميليون‏ها تومان خرج جشن‏ شاهنشاهي مي‏شود .از قراري كه يك جايي نوشته بود،براي جشن خود شهر تهران‏ 80 ميليون تومان اختصاص داده شده است؛اين راجع به خود شهر است. كارشناس‏هاي اسرائيل براي اين تشريفات دعوت شدند به طوري كه خبر شدم و نوشتند به من، كارشناس‏هاي اسرائيلي مشغول به پا داشتن اين جشن هستند و اين‏ تشريفات را آنها دارند درست مي‏كنند.اين اسرائيل كه دشمن با اسلام است و الان‏ در حال جنگ با اسلام است.»

 .صحيفه نور؛ج ۲؛ص ۲۹۸ ؛سخنراني ۱ تير 1350 / 28 ربيعالثانى 1391

 

امام خميني ضمن نكوهيدن فسادگري‏هاي شاه و افشاي توطئه صهيونيست‏ها،به سران‏كشورهاي اسلامي هشدار دادند:

 

«به اين ممالك اسلامي بگوييد كه نرويد به اين جشني كه اسرائيل دارد بساط جشنش را به پا مي‏كند يا درست مي‏كند؛كارشناس‏هاي اسرائيل در اطراف شيراز دارند بساط جشن را درست مي‏كنند.در اين جشني كه كارشناس‏هاي اسرائيل دارند اين عمل را مي‏كنند،نرويد.»

                                                                                                                                                        همان

 

برخلاف آنچه كه براي محمد رضا شاه و سران و دولتمداران رژيم پهلوي توجيه و القا كرده‏ بودند و عليرغم تبليغات ادعايي دربار پهلوي مبني بر بزرگداشت 2500 سال سلطنت و پادشاهي در كشور ايران،واقعيت اين بود كه جشن‏هاي 2500 ساله،صرفا با هدف نكوداشت‏ خاطره و تاريخ عزيمت يهوديان از بابل به ايران و بيت المقدس در زمان كورش،در سال 539 قبل‏ از ميلاد بود.آن گونه كه بعدها آشكار شد،محافل يهودي-صهيونيستي در سال‏ 1340 شمسي/1961 میلادی ، طرح و تمايل به برپايي اين جشن را اعلام كرده بودند.

 

 «در سال 1961،اسرائيلي‏ها تصميم گرفتند تا به منظور يادبود آزادي و رهايي ملت يهود از اسارتش در بابل،كنگره‏اي با شركت تاريخ نويسان برگزار نمايند. مي‏دانيم كه‏ بخت النصر ، پادشاه بابل،پس از آنكه اورشليم را فتح كرد،اسرائيلي‏ها را به‏ اسارت به بابل برد.اسارت آنها در بين النهرين،مدت چهل سال به طول انجاميد، يعني تا زماني كه كورش بزرگ،شاه پارس،بابل را در سال 539 پيش از ميلاد به‏ تصرف خود در آورد.در اين تاريخ بود كه او ملت يهود را به اورشليم بازگردانيد و دستور بازسازي معبدشان را صادر نمود.

تاريخ نويسان و شرق شناسان ايراني هم به اين اجلاس اسرائيليان دعوت شدند. مشاور فرهنگي دربار كه از گرايش‏هاي جاه طلبانه شاه مطلع بود.[از شاه‏]درخواست‏ ملاقات كرد.در اين ملاقات،تاريخ شناس معروفي كه متأسفانه با تمام دانش خود از شخصيتي ضعيف و نفوذپذير برخوردار است،او را همراهي مي‏كرد و نظريه زير را ارائه نمود:

به جاي آنكه بگذاريم اسرائيلي‏ها اين بزرگداشت را منحصر به آزادي يهوديان از بابل،نمايند،چرا تأكيد را بر ارزشهاي والاي كورش كبير،شاه هخامنشي قرار ندهيم‏ و به سلطنت رسيدن او را به عنوان يكي از زمانهاي پرعظمت عهد عتيق جلوه‏ ندهيم،تا به اين ترتيب نشان دهيم كه سلطنت در ايران منشايي اصلي و تاريخي‏ دارد؟

اين پيشنهاد به نظر شاه خيلي جالب آمد.»

                                                                                    احسان نراقي؛از كاخ شاه تا زندان اوين ؛ص 59. 

 

در آن زمان،بر اساس محاسبه كانون‏هاي صهيونيستي،سال 539 قبل از ميلاد به عنوان‏ مبدأ،با سال 1961 ميلادي(1340 شمسي)جمع شده و رقم 2500 به دست آمده بود.

بعضي ديگر عقيده دارند كه چون كانون‏هاي مزبور موفق به برگزاري جشن‏ها در سال‏ 1340 ش/1961 نشدند،لذا ده سال بعد يعني سال 1971 م/1350 ش،به برپايي اين مراسم‏ اقدام كردند.بر اين اساس،آنها سال 1971(1350 شمسي)را با سال 529 قبل از ميلاد،كه‏ تقريبا همزمان با آغاز پادشاهي كورش بود جمع و رقم 2500 را به دست دادند.

 

در يك اثر تحقيقي نيز در اين باره چنين تصريح و تأكيد شده است:

«داستان آزادي يهود به دست كورش در تورات نقل شده و جشن‏هاي 2500 ساله كه‏ محمدرضا پهلوي راه انداخته بود در واقع به خرج ملت ايران و به خاطر بزرگداشت‏ اين واقعه تاريخي محبوب يهودي‏ها و با رهبري و برنامه ريزي صهيونيست‏ها بود.»

                                                                                              شمس الدين رحماني؛لولاي سه قاره؛ص 49.

 

یهود و ایران(1)

در پيرو كامنت يكي از خوانندگان وبلاگ كه پرسشي را در مورد يهوديان ايران يا ايرانيان يهودي مطرح كرده بودند، بر آن شدم تا در اين خصوص پس از انجام تحقيقات لازم دست به قلم برده و در پست هاي مختلفي نتايج اين تحقيقات را در وبلاگ به نمايش بگذارم. 

در سال 586 قبل از ميلاد نبوكدنصر (بخت النصر) براي دومين بار اورشليم را فتح كرد ؛ البته اين فتح عليرغم تاريخ سازي يهوديان با هيچ گونه قتل و خونريزي همراه نبود كه براي اثبات اين قضيه مي توانيد به "اقاليم قبله (1)، (2)،(3)، (4)" و "كتاب زرسالاران يهودي و پارسي ج1 نوشته ي عبدالله شهبازي " و " كتاب مظلوم نمايي يهود نوشته ي نجاح الطائي" مراجعه كنيد .

اين حمله ي بخت النصر كه به دنبال عصيان صدقيا پادشاه اورشليم صورت گرفت منجر به تبعيد خانواده هاي حكام، اشراف، سران و كنيزانشان به بابل شد.

در سال 539 ق.م كورش به همراه ارتش ايران به بابل لشگركشي نمود و بابل را بدون درگيري به تصرف خود درآورد. وي يهوديان تبعيدي را آزاد گذاشت تا اگر خواستند دوباره به ميهن خود بازگردند. اما درصد كمي از آنها به بيت المقدس بازگشتند اين عدم استقبال از رجعت به قدس، گواه از رضايت و رفاه خانواده هاي تبعيدي در بابل است كه نه تنها  دوري از بيت المقدس بوجود اورنده ي عذاب و سختي براي آن ها نبوده است؛ بلكه از رفاه نيز برخوردار بوده اند و حتي  پس از مرگ بخت النصر تمايل به بازگشت نداشتند. در تلمون چنين نوشته شده است : وقتي يهوديان به شهر شوش رسيدند، گفتند اينجا از سرزمين اسرائيل بهتر است و هنگامي كه به شوشتر رسيدند، گفتند اينجا دو چندان بهتر از سرزمين اسرائيل است. (Judaica vol 5 p.1340  )  ( عبدالله شهبازي، زرسالاران يهودي و پارسي، ج1 ص 359)

از آن زمان بود كه جامعه ايران با اقليت مذهبي _ قومي يهود آشنا شد و پاي يهوديت به ايران باز شد .

جالب اينجاست كه يهوديان با تحريف تاريخ، كوروش را منجي خود دانسته و اينگونه اظهار مي دارند كه :« كوروش براي ملت ايران پادشاهي بزرگ و جوانمرد است و انبياي اسرائيل و ملت يهود او را ملقب به مسيح خدا نموده اند».  (حبيب لوي، تاريخ يهود ايران، ج1 ،ص 215)

همانگونه كه مشخص است، يهوديان، كوروش را مسيح مي دانند و ادعا دارند او منجي يهوديان بوده است. البته اين لقب خيلي هم اشتباه نبوده است ؛زيرا كه ايران از جنبه هاي گوناگون براي يهوديان، سرزمين موعود به حساب مي آمد، به حدي كه حاضر به بازگشت به اورشليم ( بيت هميقداش / بيت المقدس) نشدند و در ايران ماندند .

 مورخين يهودي تصويري بسيار تحريف شده از كورش ساخته‏اند و كوشيده‏اند تا ميان اشراف يهود و كورش نوعي پيوند نزديك ايجاد كنند. لازم به توجه است  كه نه تنها در كتيبه استوانه‏اي كورش به مناسبت فتح بابل، كه در سال 1879 ميلادي به وسيله هرمز رسام‏ كشف شد و هم اكنون در موزه بريتانيا است، بلكه در تمامي سنگ نبشته‏هاي ايران آن عصر نامي‏ از يهوديان نيست و در منابع يوناني هم هيچ اشاره‏اي به رابطه كورش با يهوديان نشده است.اين‏ نكته‏اي است كه بن گوريون رئيس جمهور پيشين اسرائيل نيز در يكي از مقالاتش به آن اشاره كرده است.

  واقعيت اين است كه در زمان فتح بابل، خاندان سلطنتي و اشراف يهودي اسير و برده نبودند كه كورش‏ آن‏ها را نجات دهد؛ آن‏ها، زندگي پر تجمل و راحتي داشتند و حتي در فاصله ي ميان مرگ بخت النصر و ورود كوروش به بابل مي‏توانستند به اورشليم بازگردند ولي اين كار را نكردند.البته كورش هم اجازه داد كه آن‏ها به‏ بيت المقدس بازگردند ولي آن‏ها چنين نكردند.تنها يكي از شاهزادگان يهودي به نام زروبابل‏ (زاده بابل) در رأس گروهي از اشراف و كاهنان براي بازسازي معبد سليمان سفري بسيار پرتجمل به اورشليم كرد ولي اين گروه بعد از مدت كوتاهي به بابل بازگشتند.مدارك تاريخي ثابت‏ مي‏كند كه خاندان سلطنتي يهود ترجيح دادند به جاي بازگشت به سرزمين خود در شهرهاي‏ بزرگ و دربار ايران ساكن شوند .در دوران هخامنشيان به مدت دو قرن سرزمين سوريه و فلسطين جزء ايران بود و اشراف‏ يهودي در دربار ايران حضور داشتند.

خروج صهیونیست ها از نوار غزه

سلام خدمت تمامی عزیزان .
از تاخیر چند روزه بابت به روز نکردن وبلاگ معذرت میخوام . جای شما خالی رفته بودم 
Ucf اصفهان  . برای تشکیل زنجیره ی انسانی برای دفاع از حق فعالیت های صلح آمیز هسته ای ایران . برای همین هم یه تاخیری افتاد .
 توی این چند روزه خبر های زیادی هم شد . که مهم ترین اونها
خروج نیروهای صهیونیست از نوار غزه بوده .
چون این مبحث خیلی مهمه ازتون میخوام که به عنوان یک مطلب این رو از من قبول کنید تا در مطلب بعد به ادامه ی بحث حضرت سلیمان و معبد و.. بپردازیم .
نوار غزه در غربی ترین نقطه ی فلسطین اشغالی در همسایگی دریای مدیترانه واقع شده که 38 سال پیش یعنی در سال 1967 به طور کامل توسط رژیم صهیونیستی به اشغال در اومد .  نوار غزه فقط 2% از کل اراضی فلسطین را شامل می شود . ولی بیشترین مقدار از فلسطینیان 
را در خود جای داده که حدودا یک ملیون و200 هزار نفر الی یک ملیون و 500 هزار نفر جمعیت دارد . درصورتی که در این منطقه فقط 15000 یهودی آن هم در شهرک های صهیونیستی به سر میبرند . و نسبت فلسطینیان غزه به یهودیان آن ۹۹٪ در برابر ۱٪ است .

 

 یک صهیونیست در حال گریه کردن به خاطر خروج از غزه


و  اما خروج نیروهای اسرائیلی از این منطقه به نوعی برای فلسطینیان پیروزی بزرگی محسوب میشود و حتی ما نیز میتوانیم خروج و یا فرار صهیونیست ها از غزه را بعد از فرار آنها از جنوب لبنان بزرگترین شکست اسرائیل در طی 60 سال حکومت نامشروعش در فلسطن بدانیم . به طوری که برخی از یهودیان ساکن اسرائل و یا امریکا مخالفت خود را با طرح عقب نشینی شارون اعلام کردند . در خود کنشت (پارلمان) اسرائیل هم واگرایی بر سر این مسئله به طور کامل مشهود و قابل درک است .
شارون دلایل خروج صهیونیست ها و اهمیت اون رو حفظ امنیت اسرائیل و همچنین کرانه ی باختری دونسته و اعلام کرده که خروج شهرک نشینان و نیروهای نظامی به نفع خود اسرائیل میباشد .(ترس از مقاومت و انتفاضه ی مردمی )

 اما فلسطینیان به نوعی این خروج را به سود خود تفسیر کرده و اعلام کردند که بزرگترین پیروزی ملت فلسطین را مشاهده کرده اند به طوری که بعد از خروج صهیونیست ها ، ساکنین نوار غزه به برپایی جشن ها و مراسم شکر و شادی پرداختند .
اما در اینجا چند نکته برای فلسطینیان و همچنین تمامی مسلمین حائز اهمیت و قابل توجه است که با وجود شادی از طرح عقب نشینی صهیونیست ها
باید از این طرح نگران نیز بود . چون :

  • شارون خود از طراحان و حامیان اصلی شهرک سازی در کرانه باختری و نوار غزه بوده و مطمئنا به راحتی که مشاهده شد راضی به از دست دادن آنها نمیشود .
  • صهیونیست ها با این کار ممکن است وانمود کنند که به دلیل مذاکرات و صلح باعث شد تا این موقعیت خوب شال حال مسلمین شود پس مسلمین مبارزه را کنار گذاشته و راه مذاکره را در پیش بگیرند .
  • اسرائیل با این کار برای خود در مجامع جهانی وجهه ای صلح طلب و خواهان آزادی نشان میدهد و چهره ی شوم تروریست و خونخوار خود را در پس پرده ی این طرح به ظاهر صلح طلبانه پنهان می کند .
  • با وجود خروج اسرائیل از غزه ولیکن این منطقه باز هم تحت سیطره ی صهیونیست هاست و هیچ گونه امکان ارتباط غزه با مصر و همچنین از راه آبهای مدیترانه با کشور های دیگر وجود ندارد و اسرائیل اعلام کرد که شدیدا تمامی حرکات مقاومت اسلامی (حماس) و جهاد اسلامی و تشکیلات خودگردان در غزه را زیر نظر دارد .
  • آرام کردن موج مخالفت و همچنین مبارزات فلسطینیان علیه صهیونیست ها
  • دلخوش کردن مسلمین به نوار غزه در حالی که قصد دارد به طور کامل بیت المقدس را از مسلمین خالی کرده و دست به تخریب مسجدالاقصی بزند .
  • سختگیری شدید به مسلمانان دیگر مناطق فلسطین و محدود کردن امتیازات آنان
  • ساخت و ساز گسترده تر شهرک ها در بیت المقدس و کرانه غربی رود اردن و دیگر مناطق به دلیل اینکه اعراب را با خروج از نوار غزه ساکت ساخته است
  • عقل نشینی از خاک غزه و در دست داشتن آب و هوای نوار غزه.
    و....

 خروج صهیونیست ها از غزه

و دلایلی دیگر که باعث میشود مسلمین علاوه بر شادی برای خروج صهوینست ها ، به همان اندازه و یا شاید هم بیشتر در مورد آینده ی نه چندان دور ابراز نگرانی کنند و تدابیر بهتری را بیاندیشند تا حربه ی دشمنان را به خودشان بازگردانند .

به خاطر اطلاعات کم و مختصرم معذرت میخوام . اگر مشکلی بود در نظرات اعلام کنید.

به امید آزدی قدس شریف
یا علی!